X
تبلیغات
رایتل

به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی ست

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 00:42

و خداحافظ



‌ ‌‌‌‌‌

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 ساعت 19:27

حرف های شما را میخوانم.....

(تأیید نمیشوند)

صله رحم

یکشنبه 21 آبان 1396 ساعت 19:55
تمام شد . راستش را بخواهید هر چه در جهان بود را یا شنیدم ، یا خواندم ، یا نوشتم و یا احساس کردم . دیگر چیزی نمانده و همه چیز تکراری شده. بیایید دور هم بنشینیم و کمی از خودتان برایم بگویید . مثلا اینکه ، چه خبر ؟

ایهام

چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت 14:58

ببین ، اینی که تو داری میکنی ش (!) اسمش زندگی نیست.


بعدا نوشت : از جمله نصایح خاله جان وسط دعوا

سنگ سنگَ کلبَه یَ ویرانَه را بر سر زدم....

دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت 22:58
میتوان به جای آنکه مدام به بن بست برسی و تیشه و کلنگ ت را برداری و دیوارها را در هم فرو ریزی ، وبه بهای کمی ادامه ی راه ، زجر پیوسته ی دراوردن قلب ت از قفسه ی سینه و چکاندن قطرات خون بر روی خرابه ی دیوار ها را متحمل شوی ، برگردی.
آری جان دلم ، برگرد.برگشتن سخت است اما دردها را از یاد میبرد ، برگشتن پاهایت را زخم میکند اما قلبت را سالم نگه میدارد....برگرد و راه دیگر را در پیش بگیر...‌
من دیوانه نیستم ، فقط جسمم را در زیر خرابه ها و روحم را در خلال راه های نرفته دفن کردم...



گاهأ پیام هایی دریافت کرده م مبنی بر نافهم بودن نوشته ها ، خب ، واضح است.من‌نویسنده نیستم ، نویسنده ها مهارت دارند در نوشتن زجرها و شادی های مشترک ، دردهای مشترک ، لبخند های مشترک.من اما از خود مینویسم ، زندگی و دردها و رنج ها و اشک ها و لبخند های خود.اصراری ندارم بر مفهوم بودنشان.فی المثل ، شاید در اساطیر شما خون معنایی نداشته باشد ، اما در حافظه ی من ، قطره ی خون بهایی بر ادامه ی راه هر چند کوتاه بود‌.

سرگشاده ای برای تو ، نره غول عزیز ! به مناسبت بازگشت به خانه :)

یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت 23:57
امروز که داشتیم امضا میکردیم و من از تمام وجودم خوشحال بودم یادت افتادم.یاد همه چیز.
میخواستم باهات حرف بزنم ولی جونشو نداشتم.میدونم که گاهی میای اینجا رو میخونی.پس بذار بگم.جدا از اینکه نوشتنِ اینجا رو به تجویز خودت برام قدغن کردی و غیر قانونی دارم میام ! ولی ممنونم ازت بابت همه ی کنار من موندنات هر چند که وظیفته! ممنونم بخاطرهمه ی کارهای اشتباهی که انجام دادی،با اینکه میدونستی اشتباهه.ولی فقط بخاطر من که بازم وظیفته! ممنونم از اینکه تحمل میکنی منو.که یادمه بهت گفته بودم من دیوونه ترین دختری هستم که میبینی و خیلی رک گفتی میدونم.که گفتم یهو میذارم میرم و گفتی میدونم‌.که گفتم ولت میکنم و میرم بی یه کلمه حرف و گفتی میدونم‌.که ولت کردم ، بی یه کلمه حرف و اومدی دنبالم که وظیفت بود! که با اینکه میدونم چقدر وابستگی عاطفی به خونوادت داری ولی باز اومدی و موندی‌‌.همه ی این مدتو....همه ی همه ش رو ‌.
که دعوا نکردی ، داد نزدی ، اون روزی که اومدی پشت در خونه و اومدم حرف بزنم گفتی چیزی نگو.خودم خواستم , باید جور دیوونه بازی هاتم بکشم.و منو لال کردی...‌....
خواستم بگم که نره غول عزیز ؛ ممنونم ازت‌.

بهمن ماه ، به طور رسمی و غیر رسمی مأموریت مون تموم میشه و برمیگردیم.

کولم کن

یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت 04:53
مچ پام پیچ خورده بود.باید میرفتم جایی.تازه بیدار شده بودم و نشسته بودم روی تخت.پایین تخت روی زمین نشسته بود و معصومانه نگام میکرد.آروم گفت ، میخوای کولت کنم؟
خندیدم بهش.همونطوری باز گفت ، چیه مگه خب؟دستمو بردم لا به لای موهاش و سرشو بغل کردم و بوسیدم......گفتم هیچی :)

قتل دلخواه

پنج‌شنبه 11 آبان 1396 ساعت 13:41
داشتیم همدیگه رو میکشتیم و میخندیدیم.شده بود بازی برامون.از کشتن همدیگه خوشحال بودیم‌.تو حرفه ای بودی و من آماتور و واسه همین مثه خنگا ضربه میزدم و دیوونگی هام باعث میشد بخندیم.کبود کردی منو.کبود کردم بدنتو.ولی خودت بهتر میدونی چون تو طبق اصول ضربه میزدی ضربه هات کاری تر بودن ، ینی اصولا ضربه های یه احمقی مثه من دردش زیاده ولی کاری نیست.ولی ضربه های تو ، جوری بود که تهش از پا درمی اورد هر کسی رو. با این حال راضی بودیم.و بلند بلند میخندیدیم...تا رسید به اونجا ، که اجازه دادی یه غریبه بیاد و دیوونه بازی های ما رو ببینه.شایدم اجازه ندادی.شاید اون غریبه خودش اومد ولی به هر حال اومد...و ما کاری نکردیم و گذاشتیم ببینه ما رو.در واقع من از تو انتظار داشتم بیرونش کنی چون صاحب رینگ تو بودی ، صاحب من هم تو بودی ، صاحب همه چی تو بودی و من ضربه هام کم جون تر شد هی ، نگاه اون غریبه میترسوند منو...میترسوند از اینکه بفهمه من چقدر احمق و ضعیفم ،بفهمه که اصول و قواعدو بلد نیستم ، بفهمه که ممکنه گند بزنم...پاتو اوردی بالا جلوی اون غریبه و محکم زدی توی شکمم‌...نیفتادم ولی ضعف کردم.التماس نکردم ولی نگاهت کردم.گریه نکردم ولی مات و مبهوت ایستادم....ضربه بعدی رو زدی و تازه فهمیدم چه خبر شده ، دیگه برای خندیدن نبود ، دیگه برای خوش گذرونی و غش غش مردن کنار هم نبود‌. برای اون غریبه بود چون بازی ما ، یا به عبارتی جنگیدن ما رفته بود زیر نگاهش...و این شروع یه پایان بود...ضربه ی بعدی رو که خواستی بزنی پام رو اوردم بالا ، نمیخواستم بزنمت ، فقط حس میکردم داره ازم خون میره و اوردم تا جلوی شکمم نگه دارم تا بیشتر از این سفره ش نکنی . و اتفاق افتاد.پات خورد به زانوم و زانوم شده بود یه دیوار ، قانون سوم نیوتن ، مثه عمل و عکس العمل ، و تو پرت شدی واز رینگ افتادی بیرون و سرت نزدیک بود بخوره به پله ها ولی نخورد.من نزده بودمت.من کاری نکرده بودم جز دفاع از یه بدنی که داشت له میشد زیر چشمای یه غریبه و تو ، از شدت ضربه ی خودت پرت شدی.اگه فقط یکم آروم تر قصد جونمو کرده بودی هیچوقت نمیفتادی. و اینجای لعنتی بود که...تو افتادی و اون غریبه دید . من ایستاه بودم و نمیتونستم تکون بخورم از ترس . از اینکه چقدر نزدیک بود بمیری و چه بلایی سر من می اومد.و اون غریبه ، بی خود و بی جهت یدفعه سر من داد کشید ، اونقدر که از شوک افتادنت پریدم بیرون و گیج شدم.و بهم گفت وحشی ! تو داری وحشیانه میزنی ش و من زبونم نمیچرخید و فقط نگاهت کردم.انتظار داشتم بگی چیزی نیست.بگی دخالت نکن غریبه.بگی خودت میدونستی من بلد نیستم و خودت خواستی که باشم.بگی تقصیر من نبوده افتادنت . ولی نگفتی و فقط یه لبخند زدی.همین.و هر دومون خوب میدونیم که چه لبخند مظلوم نمایانه و احمقانه ای بود.‌ شوکه شدم از لبخندی که زدی.شده بودم یه غریبه که دیگه معنی هیچی رو نمیفهمه.نمیدونستم برم یا بمونم.نمیدونستم باشم یا نباشم.نمیدونستم با اون لبخند مزخرفی که به اون غریبه زدی و سکوت کردی و هیچی نگفتی ، طوری که بی‌گناه و مظلوم شناخته بشی و من همون وحشی باقی بمونم چیکار کنم.قدرت تصمیم گیری نداشتم.ایستادم سر جام و بلند شدی.بلند شدی و گفتی شروع . ناچارأ ادامه دادم چون مغزم قدرت تصمیم گیری واسه موندن و رفتن نداشت.معلق بودم.اونجا دیگه من نبودم ، یه برزخ بود که توش مونده بودم تا تصمیم گرفته بشه.ادامه دادم ولی آروم.ادامه دادم ولی بی خنده.ادامه دادم ولی بی هیچ حس و حالی.تا اینکه چشمم خورد به چشمات.که با هر ضربه یه نیم نگاه به اون غریبه داشتی که بدونی نگات میکنه یا نه ، که اگه نگات نمیکرد ضربه های کاری خودتو میزدی و اگه نگاه میکرد اروم می ایستادی تا من بزنم.تا اون ببینه.ببینه که بلد نیستم و مقصر باقی بمونم.مقصر همه چیز.تو گذاشتی اون نقص های منو ببینه ، اجازه دادی کم و کاستی های منو بفهمه و نگفتی خودت خواستی که من باشم‌.که گفتم بازی رو بلد نیستم و گفته بودی مهم نیست ، فقط باش! من بودم. تو ندیدی. دیگه ندیدی .‌..
چشماتو که دیدم دیگه همه چیز تو ذهنم تموم شد.دیگه تموم شدی و بهت گفتم بسه ، متوجه من شدی.بالاخره ! ولی نذاشتم چشمامو ببینی‌.یا لبام‌.که میلرزید.سرمو انداختم پایین و زدم بیرون‌.اومدی دنبالم‌.گفتی چی شد؟گفتم خودت بهتر میدونی‌‌‌‌‌...گفتی نمیدونم‌.بهم بگو چی شد؟ گفتم هیچی.....فقط جوون مرد باش ، فقط وقت بازی با کسی ، جوون مرد باش.
و رفتم.....‌....
فرصت دوباره ای هم در کار نیست و بهتر از هر کسی منو میشناسی.توی اون برزخ کوتاه ، که تصمیمی نگرفته بودم.نگاهت اگه به من بود ، لبت اگه خندون بود ، الان هنوز اونجا بودم.هر چقد که شکممو سفره میکردی....هر چقدکه درب و داغون و له م میکردی.......هر چقدر که ازم خون میرفت تا بمیرم....

به حرمت بوسه بر انگشت های دختر کوچکمان ، تلألو

یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 12:46
نوشتی و نوشتی و نوشتی ...نوشتم و نوشتم و نوشتم...با همه ی واژه ها بازی کردیم ، با همه ی علائم نگارشی ، با همه ی داستان ها ، قصه ها ، گریه ها ، کلمه ها ، جمله ها....
تهش هیچ...سخت است که آنهمه جان بکنی با تنها چیزی که داری و تهش بشود هیچ.اینکه سیزده ریزنز وای من همش تهش هیچ ، جواب سوال هایمان را کفاف نمیداد...‌‌.قرار نبود بنویسیم ، قرارمان بازی با تنها داشته هایمان نبود...
نوشتن که جای حرف زدن را نمیگیرد.جای گرفتن انگشت های استخوانی ات را نمیگیرد.جای چشم هایت را بوییدن را نمیگیرد....راز کتاب ها را نفهمیدی؟اینکه همه نویسنده ها ، همه ی همه شان یا از سرطان قفسه ی سینه میمیرند یا از زخم حنجره .گیریم هنوز سرطان قفسه ی سینه هم نداشته باشیم حالا...مطمئنم کشف‌میشود تا نوشتن آخرین کلمه ی آخرین نوشته ی دنیا.آن قدر جان در بدن برای حرف زدن ندارند که برای نوشتن دارند.خودم هم نمیدانم جمله هایم دارند از چه قواعد نگارشی تبعیت میکنند اما میدانم تو میفهمی شان.آنقدر حرف نمیزنند تا حنجره شان از حجم نگفتن ها زخم شود و قفسه ی سینه شان از تلألو اشعه ی بغض های پراکنده سرطان بگیرد.یکجایی دیگر حرف زدن یادشان میرود‌.فقط مینویسند....نسل آدم های بعدی کره زمین میشود یک قفسه ی سینه و یک حنجره و چند تا انگشت.برای نوشتن.برای داد نزدن.برای حرف نزدن.برای اینکه من و تو کنار هم دراز بکشیم روی موکت و زل بزنیم به سقف و تلألو نورهای خورشید یک پاییز پخش بشنود توی چشم هایمان و رو به سقف اتاق ، سایه بازی کنیم...با همان انگشت هایی که مینوشتند .چون حرف زدن بلد نبودند....چون بلد نیستیم...چون میخواهم بگویم از واژه ی تلألو خوشم می آید و اسم دختر دوممان را بگذاریم تلألو تا من هی صدایش بزنم و اینطور نرینم به نوشته هایم.اینکه سیزده ریزنز وای؟ و دیگر هیچ.....

موقت

سه‌شنبه 13 تیر 1396 ساعت 12:05

تو برای من توی دنیا فقط یه نفری و یه نفری و یه نفری و یه نفری و یه نفری

دختر کوچولوی بلاگستان...جونِ من.زنده باش و قوی .آرزو کن و شمع ها رو یکی یکی فوت کن.دوستت دارم

پوست یکدیگر را نکنید

دوشنبه 12 تیر 1396 ساعت 23:13

گفته بود آدم ها هر هفت سال یکبار پوست می اندازند ،تغییر میکنند ، خلق و خوی جدید میگیرند و دیگر با آن خود سابق شان فرسنگ ها فاصله دارند.من نگاه کرده بودم به هفت ، چهارده ، و بیست و‌یکی سالگی ام.که چطور در همه آن وقت ها شکننده ، جسور ، ترسو ، و تنها بوده ام.و البته مهربان.....وحالا که در انتظار و چشم به راه دو سال دیگر مانده ام تا بیست و هشت سالگی ام مثل یک مار بیاید و بپیچد دور این زندگی ، دور روزها و همه ی چیزهایی که جمع کرده بودم برای روز مبادا و همه را یکجا ببلعد و بریند . روز مبادا که دیگر میدانی چیست؟همان روزهایی که احتمالا تو دیگر نیستی و من بی هیچ سلاحی میجنگم ، با خودم میجنگم ، با آدم ها میجنگم و هی خودم را نفرین میکنم و محکم به زمین گرم میخورم و بلند نمیشوم از جا. ندیدی که چطور صبح ها جلوی آینه می ایستم و به تار موهای در هم فرو رفته ام نگاه میکنم.که نمیدانم چند سال گذشته و گره هایی که بافته بودی را باز نکردم.نفرین پشت نفرین ، نفرین میکردی و موهایم را گره میزدی ، و من فقط میشنیدم که : دوستت دارم ! یا للعجب ! این چه وِردی بود آخر که هیچکس جز خودت نمیفهمید که چیست.چه میگویی پشت سر هم ؟ دردمان چه بود که به هم نمیخوردیم؟عکس هایمان را چرا جر وا جر میکنی؟قلبم ! کجا می اندازی اش کثافد؟! الان پر از خاک میشود ، نفسش میگیرد ، سرفه میکند ، در خاک میغلتد و تو هی وِرد میخوانی و کرم خاکی نحیفی میشود قلبم. بعد هم نفرین میکنی و میشود مار...عصایت کو موسی؟ موسای کی بودی تو آخه؟دندان هایت را فشار میدادی روی انگشتم که تا ته پر از عسل کرده بودم و توی حلق ت بود.میخندیدی و میرفتی.و من هنوز میشنیدم که: دوستت دارم....نفهمیدی اما من دیگر گرگینه شده بودم با گازی که تو گرفته بودی تخم سگ ! شب هایی که ماه کامل بود....و بعد دیگر رحم نمیکردم ،به هیچکس.نه به دوست هایم و نه به آنهایی که میگفتند دوستت دارم و نه به تو و نه به خودم...این است که زجر میکشم ، از خانه پناه میبرم به کار ، از کار به کافه ، از کافه به خیابان ، پاچه ی همه را میگیرم و خیالت تخت.مارِ من اما پوستش را دیگر انداخته بود.بیست و پنج سالگی ام که گذشت دیدم پوست انداخته ، زودتر از موعد ، پوستش را کنده بودی یکجورهایی ! اما خب به هر حال روزها همچنان میگذرد و من حالا یک صندلی میگذارم و مینشینم جلوی درب خانه و مثل جادوگر های پیر و خرفت و چروکیده همه را از دم نفرین میکنم.نفرین میکنم و در این فکر هستم که چرا پوست من باید کنده میشد در این وانفسا.آن هم زودتر از موعد ! و حالا که بیشتر از هر وقت دیگری شکننده ،جسور ، ترسو و تنها هستم ، اما دیگر مهربانی ام از بین رفته.


یک آدم کابوس دیده این ها را نوشته.که نمیفهمید چه مینویسد.لطفا بعد از کابوس هایتان هیچ چیز ننویسید.

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت...

شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 18:04

گمونم تموم عمر باید دنبال کسی بگردم که بفهمه من عاشق سکوت کردن و توی سکوت زندگی کردن و شنیدن همه صداهام و دنبال این‌نباشه که با دیگه چه خبر مکالمه رو کش بده....

گمونم  باید همه زندگیمو دنبال کسی باشم که بذاره بگذره ، همینجوری ثانیه ها تند تند برن و ما مجبور نباشیم که حتما یه حرفی بزنیم تا اسمشو بشه دیدار گذاشت....

گمونم باید استارت بزنم خودم توی دنیا ، این دیدار های قدم‌زدنی رو ، سکوت کردنی رو ، و نگاه کردنی رو....بی یه کلمه حرف حتی ! 

خیالِ نافرجام

پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 ساعت 18:13
اومد گفت باید یه داستان بنویسم ولی حوصله ندارم ، گفتم درمورد چی؟گفت هر چی ! فقط یه جاش کلمه ی «میرزا» باشه !

خودکارشو از دستش گرفتم گفتم بذار من چشمامو ببندم و شروعش کنم و ببینیم خیال من تا کجاها میبره ما رو.....
" میرزا اومده بود دم در ، صنار سه شاهی پول نداشت و ریخت بد فرمش تو ذوق میزد ، اومده بود تو رو ببره حجله ی شب عروسیت و من
تفنگو گرفتم رو شقیقه م گیله دختر ! میشه ناف بریدنمونو یادم بره مگه؟اون سرخی لبات که ماتیک میزدی و دلبری میکردی....
امشب شیفت سربازی مه ها؟، حالا خدا کنه تا صبح هیچی نشه....
ولی راستی ، سرخاب سفیداب هاتم بزن وقتی سینی خرما میچرخونی دور قبرم.میخوام قربون قد و بالات برم.... "
نگام کرد ، خودکارو ازدستم کشید بیرون و رفت پشت میزش تا صبح نوشت بقیه شو و هنوزم انگار تمومی نداشت ....گفتم به کجا رسید؟گفت اونقدر محشر شده که نمیبرمش دفتر ! میذارم بمونه بین خودمون این داستان ، واسه یادگاری....کیفمو برداشتم و زدم بیرون و براش نوشتم ، اگه تا حالا حامله نشده ، یادت باشه ویارونه ی مامانِ من باقلوا ‌و توت فرنگی و گوجه بود!

نیم دقیقه بعد: ..."ارسال شد" .....

داشتم فکر میکردم ، من پسر هم که باشم اونم توی خیال ! اخه باز نافرجامم همیشه؟همینقد بختوم سیاهه؟همینقد روزگاروم سخته دایی؟

+ نمیدونم چی‌شد که چند وقت پیش یه وبلاگ دیگه درست کردم و شروع کردم به نوشتن های بی پروایانه ! حالمو خوب میکنه ! گاهی سخته انتخابِ اینکه الان توی کدوم بنویسم.اینجا برام محبوبیت ش رو از دست داده و اونجا رو هم هیچکس نمیخونه.ولی یکی ازاین دو تا باید حذف و یا متوقف شن و این خیلی وحشتناکه.....
از دست دادن شما وحشتناک تر....

بوس به کله ی همتون...که وقتی حالم خوب نیس پیداتون میشه :)

موقت (حال نداشتم خیلی عصبانی باشم ، لطفا خیلی با لحن عصبانی بخونید خودتون )

دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت 22:13

داشتم فکر میکردم من چجور موجودی میتونم باشم که با کسایی احتمالا در گذشته دوستی و یا آشنایی مختصر داشتم و یا اونا خودشون منو میشناسن و من نمیدونم کی هستن که الان میان با اسم های : یه روانی ، یه بدبختی که حالش خوب نیست ، دلم برات تنگ شده ! ، رهگذر ، روانپریش ، دوستت دارم ! ، ای بی سی دی ای اف جی ، .... ، یه آشنای غریبه ، دوست قدیمی ت ، خوابگرد ، گراز ، میمون ، یه دلتنگ ، یه عاشق ، یه بیچاره و یه کوفت و یه زهرمار برام کامنت های بی هویت و مبهم میذارن و احتمالا توقع دارن من با این حافظه ی قشنگم بشناسمشون ! 

به هر حال خیلی ممنون که همه تون بهم لطف داشتین یجورایی! ولی بدونین دارین منو هم عین خودتون روانی میکنین....اسم و هویت ندارین؟میترسین از من؟ خجالت میکشین؟من چی ام؟لولو خورخوره؟یوها ها ها؟ چی خب؟!!!


باور کنید دیگه الان تو این دوره زمونه دوره ی اینجور مخفی بودنا گذشته ! من نه وحشتناکم نه ترسناک ! خیلی هم جون ندارم والا راستشو بخواین ....اینجوری نکنید....هویت به خرج بدین یکم....زشته ! ینی یکی دوبارش واسه شوخی و خنده خوبه ها؟ که بعدشم خودتونو لو بدین.ولی الان صفحه‌ی اول و دوم کامنتای من همش شده این مدلی....حق بدین دیوانه شم و یه وبلاگ دیگه بزنم و حرفامو دیگه اونجا بنویسم و بدم بیاد از اینجا و گه گداری بیام یه سری بزنم و یه فحش هم نثار خودم کنم و باز گم شم برم!

دلم لک زده واسه یه کامنت اسم و آدرس دار !

.

دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت 17:31

فرار  .....!


ببخشید , شما؟

یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 16:46
خُرد و خاکشیر کردنِ دلِ من خیلی جالب است ! بعد از آنکه قلبم شکست ، دیوانه وارانه به بهانه ی حفظ رابطه ی صمیمیِ قبلی داد میزنم ، جیغ میکشم ، محکم میکوبم در دهان طرف مقابل و در نهایت آخرین سلاحم همان چند قطره اشک ریخته و‌نریخته م است ، بعد دیگر هیچکاری‌نمیکنم ، آرام میشوم و کم کم جمع میکنم تا بروم...مهم نیست که چه میگوید و شاید پشیمان هم شده ! انگار رسالتم همین داد ، همین جیغ ، همین وحشی بازی و گریه و رفتن است ! باید بروم ! میفهمی؟باید بروم !

اما اصل کاری جای دیگری است ، اصل کاری و سرنوشت رابطه از طرف مقابل رقم میخورد.اینکه اگر در لحظه پشیمان‌شده باشد و برگرد، باید فاتحه ی صمیمیت قدیمی را که برایش اشک ریختم بخواند ، مگر آنکه همان قدر و بلکم بیشتر اشک بریزد ، و زار بزند ، و بگوید برگرد.....

اما یک‌طرفِ دیگر سکه آن است که بعد از آرام شدنم ، جدا بشود و برود ، یک ثانیه یا یک روز یا یک هفته و یک سالش مهم نیست ، اتفاق مهمِ توی بدنم آنجا می افتد که یک واکنش تدافعی تخیلی متابولیسم اولیه ی خود را شروع میکند و در مراحل بعدی سلول های خاطراتم را بیگانه تلقی میکند و گلبول های سفیدم یکجا می آیند و همه را از ته میبلعند ، کمی روزهای اول ممکن است تب و لرز هم داشته باشم اما به طرز عجیبی دیگر فراموشم میشود همه هست و نیست چیزهایی که بین مان بود. و دیگر محالِ ممکن است که به یاد بیاورم چیزی را از خاطره هایش ، یکجور محو میشود در ذهنم ، یکجورِ خاصی دیگر دیده نمیشود...همان طور که در عکس ها نمیبینمش ، در خیابان نمیشناسم ش و در گذشته هایم به یاد نمی آورم‌ او را......
همان طور که یکروز می آید و با بغض یا نفرت میگوید ، تینا؟
و من خیلی بی منظور ، بی اراده ، و ناخوداگاه سرد و بی روح و بی ممورایز و نات ریممبر اِنی ثینگ ! نگاه میکنم و میگویم ، بله؟امری داشتین؟

آره

جمعه 19 خرداد 1396 ساعت 17:14
اونجایی بود که تصمیم گرفتم بپذیرم و عوض کنم شرایط موجودو؟ همونجا !

جانان

پنج‌شنبه 18 خرداد 1396 ساعت 21:59
کروکودیلِ  کی بودی تو؟  :*

تمامأ مخصوص

چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت 22:55

غُر + بت

چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت 16:07
میگویند تهران به خون‌نشسته....
قلب من میرود از جاده های جنوبی و گذر میکند همه فاصله ها را ،
تا برسد آن جا.....برسد به خانه...برسد به کتاب نصفه و نیمه خوانده ی مادر و لیوان چای نَشُسته ی پدر ، و ردِ دست های برادر بر هارمونیکای جا مانده در کشوی سوم کمد لباس هایم........

میگویند تهرانِ من به خون نشسته ، تهرانِ من خیلی وقت است که به خون نشسته و من دارم جان میدهم اینجا از دلتنگی و نگرانی و هی لعنتی ها ! همینطور دست روی دست میگذارید؟
( تعداد کل: 403 )
   1       2       3       4       5       ...       21    >>