X
تبلیغات
رایتل

به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی ست

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 00:42

و خداحافظ



‌ ‌‌‌‌‌

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 ساعت 19:27

حرف های شما را میخوانم.....

(تأیید نمیشوند)

زندگی "سالم"

شنبه 23 دی 1396 ساعت 10:14

درس اول زندگی سالم : سرت به کار خودت باشه.مطلقا سرت به کار خودت باشه.در واقع بکش بیرون از مکان مردم.و بکن در مکان خودت.من اگه جای تو بودم از شرم و خجالت تیکه پاره هامو باید جمع و جور میکردی...اینقدر که همه بهت میگن دخالت نکن توی مسائلی که به تو مربوط نیست و بشین سر جات و کم جستجو کن توی سولاخ سمبه ها...زندگیت هیچ چیز جذابی نداره؟باور کن زندگی دیگران هم همینطور...زحمت بکش و جذابش کن زندگی خودتو تا دیگرانو کنجکاو لحظاتت کنی...نه که مثل یه چیز بیفتی دنبال بقیه ببینی چیکار میکنن.


درس دوم زندگی سالم : تا آخر عمرت درس اول رو بشین بخون.تا جایی که نفوذ کنه توی مغز استخونت...این ، بهت کمک میکنه تا دیگه نه دروغ بگی. نه غیبت کنی. نه خودتو پشت نقاب های گوناگون و اسامی مختلف قایم کنی. و نه خیلی از کارهای شنیع دیگه که باعث میشه دیگران ازت دور بشن و فاصله بگیرن.هیچکس دلش نمیخواد بهترین دوستش.صمیمی ترینش.مورد اعتماد ترین فرد زندگیش.پدر و مادرش.فرزندش.خواهرش.و یا حتی کسی که عاشقانه میپرستتش وارد یک سری حریم های خصوصی ش بشه.حتی خودت هم خوشت نمیاد کسی واقعیت وجودی و درونی ت بفهمه.پس بفهم و احترام بذار.تا بهت احترام گذاشته بشه.تا هیچکس ازت فرار نکنه...تو هر چقدر تاریک باشی...هر چقدر بد باشی و هر چقدر بچه باشی ...چون هنوز بچه ای ، پس هنوز هم انسانی...انسانیت خودت رو پیدا کن و آدم باش...زامبی نباش.


این تجربه ی همه سال های زندگیم بوده.یه ذره هم متاسفانه باهوشم و زود متوجه یک سری مسائل میشم.یه نصیحت صادقانه بود بهت...خواه خواهرانه پند گیر...خواه مادرانه...خواه دوستانه و خواه دشمنانه....ولی پند بگیر ازش.به هر طریقی که راحت تری پند بگیر.....من بهت میدون داده بودم.بازم میدم...اینجا نشستم و حرکاتتو میبینم و لبخند میزنم.

ولی تو ، یه تصمیم درست و حسابی بگیر برای ادامه ی راهت...


هدیه های لعنتی کتابی....

پنج‌شنبه 21 دی 1396 ساعت 17:25

حالت روحی عجیبی داشتم.فقط بیست فردریک در جیب داشتم ، از وطنم بسیار دور بودم.نه منزلی داشتم و نه درآمدی ، نه امیدی و نه نقشه ای ، همه ی اینها در نظرم بی اهمیت بود.اگر فکر او نمی بود ، خیلی به سادگی ، خودم را با علاقه به این که کار به این زودی روشن خواهد شد سرگرم میکردم و با قهقهه می خندیدم. ولی او مضطربم می ساخت.سرنوشتش داشت تعیین میشد و به سرنوشتش تاسف میخوردم ، به علاوه تنها سرنوشت او نبود که مرا مضطرب میساخت.می خواستم در اسرار او نفوذ کنم ؛ می خواستم پیش من بیاید و به من بگوید :" با همه ی اینها تو را دوست می دارم." و گرنه ، اگر این ، چیز دیگری جز یک آرزوی تحقق ناپذیر نباشد ، پس...پس من دیگر چه آرزویی می توانم داشته باشم؟آیا من واقعا آنطور که می خواهم هستم؟یا همچون آدمی سرگردان و حیران هستم؟

برایم کافی است که نزدیک او باشم.برای ابد ، همیشه و در تمام عمر در حد هاله ای او باشم.در شعاع درخشندگی او ، باشم.چیزی بیش از این نمی دانم ! آیا می توانم او را ترک کنم؟

:*

پنج‌شنبه 21 دی 1396 ساعت 12:05

یادم رفت بهش بگم بدبخت من تو رو واسه خودت میخوام

نه شکلاتای خوشگل و خوشمزه و رنگارنگت...

مولکول های تار موی گندیده ت رو هم بهم بدن جدا میکنم و میچینم کنار هم

چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت 23:53

چرا فکر میکنی وقتی اثری نوشته ای ردی چیزی ازت جایی میبینم نمیفهمم تویی؟

من باهات زندگی کردم.سه سال.تمام و کمال.اینو میفهمی؟یا خری؟

چی بذارم عنوان تو یکی رو حالا تو این هیری ویری :/

دوشنبه 11 دی 1396 ساعت 21:12

وضعیت حرف زدنم یجوریه که میرم خرخره ی یارو رو میچسبم.فیس تو فیس.چشم تو چشم.دماغ به دماغ اصلا ! بهش میگم عزیزم ، ازت متنفرم.بعد آش فروشیه دو تا کوچه پایین ترمون میشنوه با لَقَد میزنه زیر دیگ آش و قهر میکنه و خودشو میکُشه که چرا ازم متنفری آخه لعنتی.چرا؟چرا؟چرا؟خدایا چرا من؟
بعدم ول میکنه و میره.بعد اون یارو که همچنان دماغ به دماغ بنده ایستاده روبروم سرشو برمیگردونه و میگه آخی...چرا ناراحت کردی بیچاره رو آخه؟چطور دلت اومد؟دیدی چیکار کردی؟


حالا اون خره نفهمه....تو یکی چرا دیگه از رو خودت وا میکنی مسلمون؟
اینه که دارم میرم یه کُلت بخرم.یه گولّه حروم کنم.بعد وقتی مرد برم پا بذارم رو جنازه ش بگم با خودِ خودِ کثافتت بودم.فهمیدی حالا؟
و البته که یه گولّه هم تو مغز آش فروشیه دو تا کوچه پایین تر که دیگه بفهمه اینقد عن بازی درنیاره :|

تخم مرغ های عسلی

یکشنبه 10 دی 1396 ساعت 21:20

حقیقتا من نمیفهمم چی خوبه چی بد. کی گُله کی خار. چی درسته چی نادرست.چیشد اصلا که یهو اینجور شد.کی شروعش کرد.تهش قراره چی بشه.نکنه حتی خودشون راه انداخته باشن و اصلا حتی این خودشون کیان؟ والا ما که نیستیم.منِ شهروند عادی که نیستم.دور و بری هامم نیستن.چه خبره اصلا؟

بعد چی عوض شه خوبه؟حکومت؟نظام؟رییس جمهور؟فرمانده ی کل قوا؟

آیا کلا از بیخ و بن" جمهوری اسلامی" خراب شه؟

آیا جمهوری ش بمونه اسلامی ش بره؟

آیا قراره "بازم" اسلامی ش بمونه (در ظاهر) و جمهوری ش بره؟


چیه قضیه؟شما همه چی دون ها بگید مام بدونیم چیکار کنیم تنها نباشید حداقل! نکه شما یه چیزی این وسط گیرتون بیاد و سر ما بمونه بی کلاه خدای نکرده.یا حتی بلعکس ! که حالا خیلی هم مشکلی نداره به نظرم در اون صورت ! 

شوخی بود تیکه ی آخرش؟بله شوخی بود تیکه ی آخرش.نیاید تیکه تیکه کنید منو و تیکه ی آخرمو باز تیکه تیکه تر که تا وقتی چنین افکاری مثه تیکه ی آخرش داشته باشی کسی ، وضع همینه و  تیکه بزرگه ش تیکه ی آخرشه.مام میدونیم.که باید آدم باشیم.که به فکر سود جمعی باشیم.که نریم تک خوری! که ریا نکنیم.که رو باشیم.

همین خودِ بنده. خیلی ریا هم نباشه میخواید بیاید این تیکه ی آخر تخم مرغه رو با هم بزنیم تو رگ.که یه وقت کوفتمون نشه.تعارف نکنید تو رو به این تیکه ی آخرقسم.عسلیه.خوشمزه س.لقمه ی شرم و حیا ست این تیکه ی آخر.بدبختی  بحث هم آخه سر شرم و حیا ست.که کی بیشتر شرم و حیا کنه حالا که بذاره بره ، یا که بمونه و تخم مرغ بخوره.

توی سینه ش خلط خلط خلط...یه جنگل اخ و تف و مف داره.

یکشنبه 10 دی 1396 ساعت 18:23

آنقدر تب داشت که بعد از آنکه بینگیلی های پلاستیکی هنزفری را در گوش هایش چپاند ناله اش به آسمان رفت. و از لرز مُرد.



+ شما به هر صورت باید عاشق من باشید.چه چرک و کثیف و هپلی و چه....اممم..خب! حالت دیگه ای وجود نداره انگار.

اتحادیه ی ابلهان

جمعه 8 دی 1396 ساعت 18:01

وقتی دارم وسط یه مشت اتفاق های پی در پی و خروار خروار موضوعات پیچیده و مختلف و درد توی تک تک نقاط بدنم و اضطراب وسط ثانیه به ثانیه ی زندگیم دست و پا میزنم و جون میدم و در نهایت دراز میکشم روی تخت اتاقم که یه سال ازش دور بودم تا بلکه زودتر شب بشه و بی خوابی بزنه به سرم و مثه ارواح سرگردان بچرخم توی حیاط خونه ای که میخوام هواشو بغل کنم و ذهنم دیگه هیچ جا و هیچیش دست خودم نیست و دلم نمیخواد با احدی حرف بزنم و تو چشم هیچکس زل بزنم و هیچ بنی بشری رو نبینم و صدای هیچکسو هم نشنوم ، میای و نگام میکنی و میگی ، باز که دراز کشیدی.بابا جمع کن این بساطو و به دنیا لبخند بزن! دلم میخواد لبخند کجکی روی لبم و از پهنا بکنم تو حلقت و چشماتو از حدقه دربیارم تا بمیری و مثه سگ تیکه تیکه ت کنم.تضمینی هم نمیدم که دستمو نَبَرم آروم آروم و پای چسب پایین تختمو بلند نکنم و نکوبم تو صورتت ومتاسفانه بخاطر جرم زیاد و گرانش زمین نیفته روی پات و همونجا جون دادنتو نبینم و تا الان بشه سه روز و هیفده ساعت و بیست و چهار دقیقه که باهام حرف نمیزنی و اصلا برام مهم نیست و دارم به این فکر میکنم که چرا زودتر فرایند ذره ذره نابود کردنتو شروع نکرده بودم و.......چقدر اعصابم آروم تره خب اینجور !

چقدر بی جنبه واقعا.چقدر.

سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 23:56

خزیدن احساس امنیت و ذوق و تعویض حالِ دل.

*اصوات محیر المعقولی در جهت ذوق کردن در می آورد و متواری میشود*

سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 19:30

آج.

هدیه های لعنتی کتابی....

سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 19:28

ولی نه ، شما آدم این کار نیستید.من به شما گفتم که برایم دشوار است بهتر از این توضیح بدهم.شما مرا از پا در می آورید.از پرچانگی من عصبانی نشوید.می دانید که چرا در مقابل من نباید عصبانی شد.من درست یک آدم دیوانه هستم.گذشته از این که خشم و غضب شما برای من چندان اهمیتی ندارد ، برای اینکه از کار خودم پشیمان شوم کافی است که در اتاقکم فقط صدای خش خش پیراهن شما را در خاطر مجسم کنم. و اصلاً برای چه شما به خاطر من عصبانی می شوید ، برای اینکه من خودم را بنده ی شما می نامم؟ از بندگی من استفاده کنید ، استفاده کنید دیگر ! هیچ میدانید که سر انجام ، شما را خواهم کشت؟ نه به علت حسد بردن ، و نه به خاطر اینکه دوست داشتن شما برای من ممنوع است ، نه. فقط ، خیلی ساده ، شما را برای این خواهم کشت که گاهی آرزو دارم شما را با درندگی ببلعم و از بین ببرم.

خواهش میکنم.وظیفه بود

سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 13:49

خواهش میکنم.قابلی نداشت.عوضش دمار از روزگار خودم دراومد‌.

میدونی که من باید زجرت بدم تا حالم خوب شه.وقتی میسازمت خودم میریزم به هم.کِرم؟بله دارم.هنوزم همونم.میخندی الان احتمالا.بخند خب.حداقلش تا دنیا رنگی تازه شود.به ما که خیری نمیرسه از جانب شما.برسه هم با پشت دست میزنیم تو دهنش تا خون بیاد.تا بشه محل بوسیدگی از جانب عاشق.بعد اینجوریه که شما از دامن ما به معراج میرسی ولی نچ.کور خوندی.من اصن دامن ندارم.جز همون دامن کوتاهه که یواشکی ما رو دیدی توش.که بعدش دیگه رومون نشد تو چشات نگاه کنیم و هی زدیم جاده خاکی تا چشم تو چشم نشیم باهات...هی زدیم جاده خاکی...هی زدیم جاده خاکی.......

کجا میای آقا؟شما نباید خط اتوی لباست تا ورداره....برگرد و همون سر خرتو کج کن و بشکن.....این دل بی صاحابو.

خاک بر سرت.نفهم

پنج‌شنبه 16 آذر 1396 ساعت 21:12

فهمیدیم خوشگلی...بَسِتِه دیگه.

میدونِ مین

پنج‌شنبه 16 آذر 1396 ساعت 21:07

ترکش میدونی چیه؟نه نمیدونی....ده ماه پیش نوشتم سه چهار ماه است که پای بدن معتادم را از رابطه بیرون کشیدم و هی عق زدم....الان این دردایی که دارم ، زخمایی که دارم تازگی نداره...ترکش های همون عق زدنه س....الان این نوشته ی قبل تازگی نداشت ، ترکش بود.....دیشب که مینا بالا اورد و چون دستشو گذاشته بود جلوی دهنش هی بیشتر پخش میشد محتویات معده ش رو سر و هیکل من هم همش ترکش بود....امشب که استخون دستم کولی بازی دراورد هم...هفته ی پیش که سرم گیج رفت....پریروز که چشمام تر شد...الان که دارم سگ لرز میزنم....اینا همش ترکش های خمپاره های سال های دوره....چند ساله زندگی ندارم آخه....معلقم فقط.اینجوری هم هست که با هر "دوستت دارم" شنیدنِ جدید موجی میشم.
میخوام بگم ماها هممون جانبازیم ینی ...درصدی سهمیه ای حقوقی چیزی بهمون نمیدن؟ ظلمه که اینجور.

سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 19:19

باشه.

گروه مرگ.اپیزود آخر.

شنبه 11 آذر 1396 ساعت 09:04

دیروز که نشسته بودم و فکر میکردم.به چشمات.جر وا جر شدم.یکی اومده بود و نوشته عشق چجور احساسیه؟میخوام بگم الان من. که عشق احساس نیست.ابداً.هر جوری حساب کنی احساس نیست. در حقیقت یه آدمه.هر آدمی هم نیست.تویی.معادله ی خیلی ساده ایه اگه فقط یه ذره هر کسی جرئت کنه به چشمات نگاه کنه و متوجه این بشه که تو عشقی.مثه عمو نوروز.ننه سرما.عشق آقا.بر وزن عن آقا مثلا.
تویی.ازت متنفرم.توی آخرین پیامی که برات فرستادم احتمالا برای بار هزارم گفته بودم ازت متنفرم.هنوزم هستم با شدت و عمق بیشتر اما عاشقت هم....هستم. هستم و میگم. به همه میگم. دیگه دست خودم نیست عاشقت نبودن اما نفرت ازت چرا. واسه همینه که الان هم عاشقم هم متنفر . هم عاقل هم دیوانه . هم مست و هم هشیار . واسه همینه که الان دارم میترکم. از درون. از اعماق وجود. با شدت و عمق بیشتر تر.
اینکه بهت فکر میکنم و با خودم میگم اه. پسره ی مزخرف‌. بعد وسط عکسای گوشی م یدفعه یه چیزی میبینم و گوشی تو دستم یخ میکنه. عکس تو . لبخندت. چشمای مشکی ت و صورت گردت . با پوست تیره ت. ترکیب کشنده ی من . خیلیه که میون اینهمه آدمی که رو یه انگشتم میچرخوندم منو گرفتی بین دستات و چرخوندی و چرخوندی. رهام نکردی . من کردم . اینو داد میزنم . داد میزنم چون شده زخم روی جیگرم و خون به دلم میکنه. یه رازی رو اگه بخوام بگم اینه که هیچکس منو ول نکرد . من تموم کننده و ول کننده ی تمام رابطه ها بودم . افتخاری نیست. گفتنش. ولی لازم بود بگم.حالا که همه چیز رسیده تهش . قبلا هم گفتم.ندیدم کسی مثه تو . اینهمه خوش دست. خوش فرمون . که منی که فرمون یه رابطه دست خودمه با دیدنت فتبارک الله احسن الخالقین گویان قالب تهی کردم و دادم دستت. خودمو دادم . روحمو دادم. با شدت و عمق بیشتر تر تر. و تو مست بودی . شبی که عاشقت شدمم مست بودی . شبی که عاشقم شدی هم مست بودی . تو همیشه مست بودی. هر بارم میگی نه ولی من که میفهمم. نمیفهمم ؟ نه.من هیچی نمیفهمم.من نفهمم.یادته؟خودت گفتی.گفتی تینا اونقدر نفهمی که نمیفهمی چقدر دوستت دارم.منم گفتم آره.هر چی تو میگی همونه.تو بگی شبه عالم و آدم گه میخورن بگن روزه. من همه ی عکساتو پاک کردم جز یکی.که بمونه برام . که یخ کنم با دیدن یه دفعه ت وسط عکسای گالری.که اشکام بریزن . که یادم بیفته عاشقت بودم. که یادم بیفته پشت تلفن داد زدم یا احتمالا جیغ ، که برو گمشو دیگه . که باز یادم بیفته ازت متنفرم. همه ی نیم خطی های دنیا مال تو . همه ی چه زیبا میخندی دردت به جانم ها مال تو . فکرم مال تو . قلبم مال تو . همه دار و ندارم مال تو......
تو اینقدر عشقی که آدم میترسه بهت دست بزنه.همون پشت ویترین نگاه کردنت بس بود واسه من. از سرمم زیادی بود. عین خودت. که همیشه میگفتی از سرمم زیادی تینا....
حالم بد میشه با دیدنت آره ، فلانی میگفت هر بار که اشکتو میبینم وسوسه میشم اون عکس لعنتی رو پاک کنم ولی به این که فکر میکنم تنها دلخوشیت همین یه عکسه دلم نمیاد. دیدی مسخره ترین چیزای دنیا واسه من اتفاق می افتاد همیشه؟مسخره ترین تو این هیری ویری ها ! آها اینجا جاش نیست بگم....مهم نیست بیخیال.
دیگه بسه این نوشتن ها...اینکه ازت بنویسم و بخونی و بگی زهرمار تینا...زهرمار. که عصبی ت کنم و زنگ بزنی بگی تینا تینا تینا !
میخوام بگم این آخریشه دیگه...آخرین نامه.میخوام بگم دیگه همینجا تموم شد بعد از تو تجربه کردن عشق های دنیا.دیگه مهم نیست بعدش چیه.ازدواجه تنهاییه چیه...هر چی باشه ، هر شیطنتی باشه تو آخریش بودی.تمام کننده بودی.کامل کننده بودی.پیامبر بودی.یادته؟نمیخواستم بنویسم اما حس کردم هیچکدوم اون قبلی ها نشون نمیداد که چقدر دوستت دارم.چقدر...با شدت و عمق بیشتر.
شیطنت ها تمام شد.تجربه کردن ها.آدم های نصفه و نیمه.حالا دیگه یه پوست کنده ی عاقل و بالغ و خسته م.
این مردم همش میگن گروه مرگ....نمیدونن این گروه مرگ همین لبخندت ، چشمای مشکی ت ، صورت گردت و پوست تیره ی توئه. خودِ خودِ تو .

چون تو نیستی

چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 14:28

مانده ام از رفتن بنویسم یا از ماندن.وقتی هیچ کدامشان حال الانم را نمیگویند.از برزخ بنویسم؟که نیست...چون هنوز نفس میکشم.از تو بنویسم؟که نیستی...چون هر شب میمیرم.از درد بنویسم؟که ندارم...چون حسی ندارم.از لبخند بر لب بنویسم؟که ندارمش...چون لب هایم خشک شده اند ، دوخته شده اند و مهر شده اند به هم.چون هنوز نفس میکشم.چون هر شب میمیرم.چون حسی ندارم.چون تو نیستی.....

...مات

چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 00:39

دارم میگم وقتی گفتم نه ینی نه ! ینی دیگه هیچی نمیتونه نظرمو عوض کنه حتی اون چش...

الله اکبر...الله اکبر......میدی بوسشون کنم؟

( تعداد کل: 420 )
   1       2       3       4       5       ...       21    >>