X
تبلیغات
رایتل

استادِ جان

پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 ساعت 13:05
خیلی اتفاقی مجبور شدم بشینم روبروش و ناهار بخورم...بشینم و سرمو بالا نگیرم تا چشم تو چشم نشم باهاش...بشینم و یادم باشه دکمه ی مانتوم که روی شکمم میاد و باز نکنم و نخندم و نگم خب میخوام جا داشته باشم واسه غذا دیگ! برنج خالی نکشم و یادم باشه یه طوره با کلاسی خورشتو باهاش میکس کنم و بذارم توی قاشق.وسط برنج خوردن گوجه ی درسته قاچ نکنم و مثه حبه قند هی نندازم توی دهنم و ملچ مولوچ راه نندازم...وقتی غذا توی دهنمه تند تند حرف نزنم و هی نگم برنج خالی خالی با گوجه خوشمزه تره و اینقد نمک نزن به غذات کور میشی آخرش.قاشق و مثه دسته بیل نگیرم ، انگشت اشاره مو هم نکشم ته ظرف ماستم و لیسش نزنم و نگم من عااااشق ماستم !
چرا؟چون من و اون دیگ همدیگه رو دوست نداریم و احتمالا اون از همه ی این چیزایی که از من یادشه متنفره....از هر دختری هم که مثه من یه طوره حال به هم زن غذا بخوره هم متنفر تره....
ولی نتونستم بلند جلوش عاروق نزنم ! این شد که همونجور که سرش پایین بود و منم مودب طور و جمع و جور نشسته بودم و دستامو گذاشته بودم بین زانوهام ، زد زیر خنده و بعدم پنچ ثانیه زل زد توی چشمام و آخرش گفت ، خیلی دیوونه ای تینا ! بعدش دیگ همینجور هی زل زد.‌‌‌...
آدم باید جلوی کسی که خودش بهت یاد میده چجوری عاروق بزنی عاروق بزنه دیگ....تا بفهمه چقد استاد خوبیه کلا !


+ من بازم ذوق کردم :*
+ فک نمیکردم دعام اینقد زود بگیره....دیروز دهنم سرویس شد  :|