X
تبلیغات
رایتل

نه پدرم قمار باز بود و نه مادرم....

پنج‌شنبه 17 فروردین 1396 ساعت 07:39
«خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر»

همین بود....ما عاشق شدیم و قمار کردیم...تمام راز جهان در این است که عاشق که بشوی دیگر هیچوقت آن خودِ دوست داشتنی سابق ت نمیشوی.همان که حداقل ذوقی داشت و شعرها را از بَر میخواند و از همه چیز جهان سر در می آورد و چندین و چند زبان را میشناخت و حرف های زیادی برای گفتن داشت.مرا ببین ، من همانم؟همان دختر جذاب و شادی که توی چنگت انداختی و بردی ام به موج ها و در دل طوفان ها و بعد هم عوضی وارانه رَمیدی از بَرم؟یا این در به در و مفلوک و بی دست و پا و بی ابهت و هویتی که دیگر نمیخواهی اش؟ها؟به من نگاه کن ! سینه ام میسوزد.....

عاشق نشوید جانانِ دلم...عشق مَرد میخواهد و سودای دیوانگی ! عشق قماربازی ست که همه شما را میبلعد و به هیچ میکشاندتان و بعد هم به سان ژنده پوشی پس میزند شما را به دنیای پوشالی و رنگارنگی که از او به یادگار داشتید در سینه سوخته تان.عاشق نشوید جانان دلم ، ما قمار باز به دنیا نیامده ایم و عشق نطفه ی احتمالیِ سقط نشده ی مادری قمار باز است....همین است که در اوج غرور و شکوه ، در هم میشکند شما را....همین است که خودتان را میگیرد از خودتان...
عاشق نشوید جانان دلم که دیگر غرور و احترام و عقیده و سلیقه و موقعیت و مکنت و استعداد و اعتماد به نفس و هیچ چیز ندارید...کله همه ما آنقدر داغ است که نمیفهمیم روز به روز بیشتر باخت می آوریم و بیشتر هیچ میشویم و بیشتر به یغما می رویم...و همچنان نمیبینیم که همه ما را به سُخره گرفته...اینجاست که میگوید ، دو راه بیشتر نداری ! یا همین میزانی که تا اینجا باخته ای را بپرداز و برو، یا ادامه بده تا بیشتر ببازی و بیشتر...

حال آن که من ته مانده ی فقیرِ خود سابقم هستم ، که زبان خودم را نمیفهمم دگر ...
دست از سرم بردارید و بلند شوید بروید پی کارتان ، جانانِ دلم....

* بیتی از مولانا