X
تبلیغات
رایتل

سوز دل

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 ساعت 15:42

این پست را همزمان با گوش دادن به این باید خواند 


باید میشد که پناه میبردم جایی و روحم را تخلیه میکردم با این نواها...آنقدر از داغ دلم میرقصیدم و میرقصیدم و میچرخیدم روی آتش و کِل میکشیدم نبودنت را تا همه قبایل اطراف را به چنگ و مویه درآورم...تا مردها برایم شیپور میکشیدند و طبل و سنج میزدند و من وسط معرکه مینشستم و چنگ میزدم به صورتم و خراش های مخفی روحم را نمایان میکردم‌‌‌.....باید یک جایی باشد بالاخره....باید یک زمان هایی باشد تا زخم های روحت را نشان بدهی ، تا کی مخفی کنیم خودمان را؟تا کی درد هایمان را توی سینه بمیرانیم؟تا کی باید دهان ببندیم؟

میدانی؟من هر جور بخواهی برای نبودنت عزاداری کرده م....هر جور بخواهی تیغ زده ام خودم را....گردن زده ام قلبم را اما این روزها روحم سرکش ترین حالت خود را دارد.همان روح سرکشی که روزی در بند تو بود ، یک چیزهایی شبیه به سوگواریِ دخترِ قبیله ی سرخپوستی که زغال های گداخته شده را یکی یکی روی سرش میریزند تا پاک شود و او همچنان حریصانه برای نبودنت فریاد میکشد و دست هایش را یکی یکی و دوتا دوتا روی سینه ش میکوبد........