چاله های زمانیِ خراش انداز بر روح

یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ساعت 13:53

داشتم به گذران روزها از لحظه آغاز سال جدید فکر میکردم و تنها نکته ی قابل توجه ، همان روز تولدم بود....شمعی که برادرم برای روی کیک گرفته بود بیست و هفت بود و شمع دوستانم بیست و پنج.....هیچکدام بیست و شش را نگرفته بودند و همین موضوع در آن روزها جالب ترین قسمتِ جشن تولد هایم و مسبب خنده ها شد....و الان ، در همین لحظه برایم غمگین ترین اتفاق.....هیچکس نمیدانست من در کجای زندگی قرار دارم و هیچکس متوجه بیست و شش سالگی من نبود ، و همه ی آدم های دور و برم فقط میخواستند ثابت کنند که من را با وجود تمام اجتماع گریزی ها و دوری کردن ها و تنهایی ام را ترجیح دادن به بودن در کنارشان ، فراموش نکرده اند و هنوز هم دوست دارند....اما برای من چیزهای دیگری نمایش داده شد. یکجور اثبات معلق بودن در ثانیه ها....یکجور اثبات سردرگمی ، حواس پرتی ، گیج بازیِ لحظه های بی قرارم و گیر کردن در یک چاله ی زمانیِ عمیقاً خراش انداز بر روح ! و خب......راستش را بخواهید اینروزها خیلی حالِ خوشی نیست !