X
تبلیغات
رایتل

ملت عزیز ایران

یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 ساعت 08:00

 

 8:30(pm): رفته بودم تا یک چیزی را برسانم به دستِ همکارم  و اسپری تنفسی ام را هم از داروخانه ای چیزی بخرم و بعد هم گُم شوم به طرف خانه.....


9:00(pm) : در مسیر برگشت!  و گیر افتاده شدن در جایی که  با درب ورودی خانه ام سه دقیقه بیشتر فاصله نداشت آن هم به مدت دو ساعت و بی هیچ گونه تحرکی

11:00(pm) : حلقه شدن قطرات اشک توی چشم ها با کلافگی و داغانی و کوفتگی بدن و نگاه کردن به پلیس های خوشگل موشگل و گفتنِ اینکه ! هوی! نمیخوای راهو باز کنی؟داری میخندی؟به گوش های من؟

و سپس خفه شدن از دیدنِ باتوم ایی که هی بر کف دست آن یکی دستش میکوبید ! 

11:10(pm) : فحش بر جد و آبادِ تک تک ملت عزیز و کج کردنِ سرِ خر به یک فرعی به جهت پناه یافتن به خانه

11:17(pm) : گاز دادن  به جهتِ سرِ خرِ کج‌شده و تازه در مسیر افتاده را به حرکت دراوردن و راه ندادن به یک پسرِ زرنج که آمده بود توی صورت ماشینِ بدبخت و کوچولویم. و شنیدن انواع و اقسام فحش ها و منی که اعصاب نداشتم ودستِ خالی !!! از‌ماشین پیاده شدم و رفتم و در ماشینش را باز کردم که فقط با اخم مکش مرگ بگویم ؛ چی گفتی الان؟

داشتم میمُردم از دیدن خالکوبی های روی تنِ هفت هشت سال آب دیده اش در باشگاه ! اما با اعتماد به نفس کامل دست به کمر رفتم و یقه ش را گرفتم و شما دست های کوچولوی من را تصور کن که چه حجمی از پیرهنش توی دست هایم بود.....و احتمالا با دیدنِ قد و بالای هرکول وارانه ام به خود لرزید و سپس گفت هیچی ببخشید با خودم بودم و ول کردن یقه ی پیرهنش توسط من آن هم با شتاب! به جهت تکان خوردنش از این سرِ لگنِ قراضه ی اروندی اش !! تا آن سر ! که افاقه ای نداشت قطعا ! هر جور حساب میکنم درِ قراضه ش چجوری باز میشد !! هم چیزی یادم نمی آید ! 

11:20(pm) : گم و گور شدن در کوچه های فرعی که از هر کدام میخواستی به آشیانه ت برسی راهش را بسته بودند . و در حالِ آماده سازی برای ساعتها زار زدن و دوباره دیدن ماشین مذکور به جهت آزار و روانی شدنِ کاملِ بنده و کوباندن بغلِ ماشین نازم به لگن قراضه ی آن ها و سپس !!! حرکت باحال و ماهرانه و استادانه ی همیشگی ام ؛ آینه به آینه !

کلِ تهران من را با همین مهارتم در آینه به آینه کردن میشناسند ! ینی تنها توانایی ام در کَل کَل ماشینی همین یک فن میباشد..... و در رفتن و با سرعت فرار کردن و وقعی ننهادن به داد و بیداد شان و  فحش دادنِ خودم  به یاری که نیست.

11:40(pm) : دیدنِ همه ی راه های بسته و پلیس های خندان و جاده ای که باید میرفتم و کل شهر ماموریتی را طواف میزدم تا دوباره از آن طرف به سمت خانه روانه شوم....


12:40 (am) : ,دوباره افتادن در شلوغی های آن سمتِ محله ی مورد سکونت 

1:40(am): اشک هایی که میریخت .....

2:00(am): تماسی از رفیق و به جرئت برای اولین بار زار زار گریه کردن پشتِ تلفنِ جلوی رفیق !‌ و حتی دستپاچه گشتنِ او از گریه های من....و راهکار های رفیقانه ای داد  که ماشین نازنینم را در یکی از کوچه پس کوچه ها پارک کنم و پیاده بروم خانه تا بیشتر از این له و لورده نشده ام....و بعد از تمام شدن شلوغی ها خودش برود و نازنینم را برایم بیاورد.....

2:19(am) : هیچ تصور نمیکردم که باز هم میتوانم رنگ خانه را ببینم.....در را که بستم ، دراز کشیدم همان دم در  ، روی سرامیک های یخکی و روی ماهشان را بوسیدم.......



+ کارناوال مرگ را دیده اید؟داشتم به یک همچین چیزی فکر میکردم......اینکه خدا نکند زنی آن شب کیسه آبش در خانه پاره شود یا همراهان بیماری در آمبولانس با مریضشان صد ها بار بروند آن دنیا و برگردند جمیعا.....


+ ماشین ها قفل بودند توی هم ....قفله قفل !


+ اسپری تازه خریداری شده همانجا در ماشین تقریبا تمام شد


+ اگر میخواهید برای کاندیدای محبوب تان یا حالا هر .....که هست شادی کنید ، لطفا جوری شادی و خوشحالی بفرمایید تا دهان همگان سرویس نشود و پیوسته و مدام خودتان و جد و آبادتان و فرد منتخب و رقیب منتخب نشده و جد و آباد خودش را هم با فحش های گرانبارش مستفیض نگرداند....


+ دقت کرده اید که این پلیس های سر پایی چقدر خوشگل و خوش هیکل هستند؟یکی ازتفریحاتم دید زدنِ آن هاست.....


+ باورم نمیشه دیشب صبح شده و من زنده ام....شب سختی بود....همه میرقصیدن و نفهم‌شده بودن....


+ تب کردم الان....


+ « به جهنمِ » درونم را فعال نکن و ایییینهمه عذابم نده ، مرض بازی در نیاورد و خنده ای که میدهی را تبدیل به اشک نکن....آدم‌باش....بفهم ! نفهم....تو را چه به من اصلا؟ خوش باش !