X
تبلیغات
رایتل

خیالِ نافرجام

پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 ساعت 18:13
اومد گفت باید یه داستان بنویسم ولی حوصله ندارم ، گفتم درمورد چی؟گفت هر چی ! فقط یه جاش کلمه ی «میرزا» باشه !

خودکارشو از دستش گرفتم گفتم بذار من چشمامو ببندم و شروعش کنم و ببینیم خیال من تا کجاها میبره ما رو.....
" میرزا اومده بود دم در ، صنار سه شاهی پول نداشت و ریخت بد فرمش تو ذوق میزد ، اومده بود تو رو ببره حجله ی شب عروسیت و من
تفنگو گرفتم رو شقیقه م گیله دختر ! میشه ناف بریدنمونو یادم بره مگه؟اون سرخی لبات که ماتیک میزدی و دلبری میکردی....
امشب شیفت سربازی مه ها؟، حالا خدا کنه تا صبح هیچی نشه....
ولی راستی ، سرخاب سفیداب هاتم بزن وقتی سینی خرما میچرخونی دور قبرم.میخوام قربون قد و بالات برم.... "
نگام کرد ، خودکارو ازدستم کشید بیرون و رفت پشت میزش تا صبح نوشت بقیه شو و هنوزم انگار تمومی نداشت ....گفتم به کجا رسید؟گفت اونقدر محشر شده که نمیبرمش دفتر ! میذارم بمونه بین خودمون این داستان ، واسه یادگاری....کیفمو برداشتم و زدم بیرون و براش نوشتم ، اگه تا حالا حامله نشده ، یادت باشه ویارونه ی مامانِ من باقلوا ‌و توت فرنگی و گوجه بود!

نیم دقیقه بعد: ..."ارسال شد" .....

داشتم فکر میکردم ، من پسر هم که باشم اونم توی خیال ! اخه باز نافرجامم همیشه؟همینقد بختوم سیاهه؟همینقد روزگاروم سخته دایی؟

+ نمیدونم چی‌شد که چند وقت پیش یه وبلاگ دیگه درست کردم و شروع کردم به نوشتن های بی پروایانه ! حالمو خوب میکنه ! گاهی سخته انتخابِ اینکه الان توی کدوم بنویسم.اینجا برام محبوبیت ش رو از دست داده و اونجا رو هم هیچکس نمیخونه.ولی یکی ازاین دو تا باید حذف و یا متوقف شن و این خیلی وحشتناکه.....
از دست دادن شما وحشتناک تر....

بوس به کله ی همتون...که وقتی حالم خوب نیس پیداتون میشه :)