پوست یکدیگر را نکنید

دوشنبه 12 تیر 1396 ساعت 23:13

گفته بود آدم ها هر هفت سال یکبار پوست می اندازند ،تغییر میکنند ، خلق و خوی جدید میگیرند و دیگر با آن خود سابق شان فرسنگ ها فاصله دارند.من نگاه کرده بودم به هفت ، چهارده ، و بیست و‌یکی سالگی ام.که چطور در همه آن وقت ها شکننده ، جسور ، ترسو ، و تنها بوده ام.و البته مهربان.....وحالا که در انتظار و چشم به راه دو سال دیگر مانده ام تا بیست و هشت سالگی ام مثل یک مار بیاید و بپیچد دور این زندگی ، دور روزها و همه ی چیزهایی که جمع کرده بودم برای روز مبادا و همه را یکجا ببلعد و بریند . روز مبادا که دیگر میدانی چیست؟همان روزهایی که احتمالا تو دیگر نیستی و من بی هیچ سلاحی میجنگم ، با خودم میجنگم ، با آدم ها میجنگم و هی خودم را نفرین میکنم و محکم به زمین گرم میخورم و بلند نمیشوم از جا. ندیدی که چطور صبح ها جلوی آینه می ایستم و به تار موهای در هم فرو رفته ام نگاه میکنم.که نمیدانم چند سال گذشته و گره هایی که بافته بودی را باز نکردم.نفرین پشت نفرین ، نفرین میکردی و موهایم را گره میزدی ، و من فقط میشنیدم که : دوستت دارم ! یا للعجب ! این چه وِردی بود آخر که هیچکس جز خودت نمیفهمید که چیست.چه میگویی پشت سر هم ؟ دردمان چه بود که به هم نمیخوردیم؟عکس هایمان را چرا جر وا جر میکنی؟قلبم ! کجا می اندازی اش کثافد؟! الان پر از خاک میشود ، نفسش میگیرد ، سرفه میکند ، در خاک میغلتد و تو هی وِرد میخوانی و کرم خاکی نحیفی میشود قلبم. بعد هم نفرین میکنی و میشود مار...عصایت کو موسی؟ موسای کی بودی تو آخه؟دندان هایت را فشار میدادی روی انگشتم که تا ته پر از عسل کرده بودم و توی حلق ت بود.میخندیدی و میرفتی.و من هنوز میشنیدم که: دوستت دارم....نفهمیدی اما من دیگر گرگینه شده بودم با گازی که تو گرفته بودی تخم سگ ! شب هایی که ماه کامل بود....و بعد دیگر رحم نمیکردم ،به هیچکس.نه به دوست هایم و نه به آنهایی که میگفتند دوستت دارم و نه به تو و نه به خودم...این است که زجر میکشم ، از خانه پناه میبرم به کار ، از کار به کافه ، از کافه به خیابان ، پاچه ی همه را میگیرم و خیالت تخت.مارِ من اما پوستش را دیگر انداخته بود.بیست و پنج سالگی ام که گذشت دیدم پوست انداخته ، زودتر از موعد ، پوستش را کنده بودی یکجورهایی ! اما خب به هر حال روزها همچنان میگذرد و من حالا یک صندلی میگذارم و مینشینم جلوی درب خانه و مثل جادوگر های پیر و خرفت و چروکیده همه را از دم نفرین میکنم.نفرین میکنم و در این فکر هستم که چرا پوست من باید کنده میشد در این وانفسا.آن هم زودتر از موعد ! و حالا که بیشتر از هر وقت دیگری شکننده ،جسور ، ترسو و تنها هستم ، اما دیگر مهربانی ام از بین رفته.


یک آدم کابوس دیده این ها را نوشته.که نمیفهمید چه مینویسد.لطفا بعد از کابوس هایتان هیچ چیز ننویسید.