X
تبلیغات
رایتل

به حرمت بوسه بر انگشت های دختر کوچکمان ، تلألو

یکشنبه 7 آبان 1396 ساعت 12:46
نوشتی و نوشتی و نوشتی ...نوشتم و نوشتم و نوشتم...با همه ی واژه ها بازی کردیم ، با همه ی علائم نگارشی ، با همه ی داستان ها ، قصه ها ، گریه ها ، کلمه ها ، جمله ها....
تهش هیچ...سخت است که آنهمه جان بکنی با تنها چیزی که داری و تهش بشود هیچ.اینکه سیزده ریزنز وای من همش تهش هیچ ، جواب سوال هایمان را کفاف نمیداد...‌‌.قرار نبود بنویسیم ، قرارمان بازی با تنها داشته هایمان نبود...
نوشتن که جای حرف زدن را نمیگیرد.جای گرفتن انگشت های استخوانی ات را نمیگیرد.جای چشم هایت را بوییدن را نمیگیرد....راز کتاب ها را نفهمیدی؟اینکه همه نویسنده ها ، همه ی همه شان یا از سرطان قفسه ی سینه میمیرند یا از زخم حنجره .گیریم هنوز سرطان قفسه ی سینه هم نداشته باشیم حالا...مطمئنم کشف‌میشود تا نوشتن آخرین کلمه ی آخرین نوشته ی دنیا.آن قدر جان در بدن برای حرف زدن ندارند که برای نوشتن دارند.خودم هم نمیدانم جمله هایم دارند از چه قواعد نگارشی تبعیت میکنند اما میدانم تو میفهمی شان.آنقدر حرف نمیزنند تا حنجره شان از حجم نگفتن ها زخم شود و قفسه ی سینه شان از تلألو اشعه ی بغض های پراکنده سرطان بگیرد.یکجایی دیگر حرف زدن یادشان میرود‌.فقط مینویسند....نسل آدم های بعدی کره زمین میشود یک قفسه ی سینه و یک حنجره و چند تا انگشت.برای نوشتن.برای داد نزدن.برای حرف نزدن.برای اینکه من و تو کنار هم دراز بکشیم روی موکت و زل بزنیم به سقف و تلألو نورهای خورشید یک پاییز پخش بشنود توی چشم هایمان و رو به سقف اتاق ، سایه بازی کنیم...با همان انگشت هایی که مینوشتند .چون حرف زدن بلد نبودند....چون بلد نیستیم...چون میخواهم بگویم از واژه ی تلألو خوشم می آید و اسم دختر دوممان را بگذاریم تلألو تا من هی صدایش بزنم و اینطور نرینم به نوشته هایم.اینکه سیزده ریزنز وای؟ و دیگر هیچ.....