قتل دلخواه

پنج‌شنبه 11 آبان 1396 ساعت 13:41
داشتیم همدیگه رو میکشتیم و میخندیدیم.شده بود بازی برامون.از کشتن همدیگه خوشحال بودیم‌.تو حرفه ای بودی و من آماتور و واسه همین مثه خنگا ضربه میزدم و دیوونگی هام باعث میشد بخندیم.کبود کردی منو.کبود کردم بدنتو.ولی خودت بهتر میدونی چون تو طبق اصول ضربه میزدی ضربه هات کاری تر بودن ، ینی اصولا ضربه های یه احمقی مثه من دردش زیاده ولی کاری نیست.ولی ضربه های تو ، جوری بود که تهش از پا درمی اورد هر کسی رو. با این حال راضی بودیم.و بلند بلند میخندیدیم...تا رسید به اونجا ، که اجازه دادی یه غریبه بیاد و دیوونه بازی های ما رو ببینه.شایدم اجازه ندادی.شاید اون غریبه خودش اومد ولی به هر حال اومد...و ما کاری نکردیم و گذاشتیم ببینه ما رو.در واقع من از تو انتظار داشتم بیرونش کنی چون صاحب رینگ تو بودی ، صاحب من هم تو بودی ، صاحب همه چی تو بودی و من ضربه هام کم جون تر شد هی ، نگاه اون غریبه میترسوند منو...میترسوند از اینکه بفهمه من چقدر احمق و ضعیفم ،بفهمه که اصول و قواعدو بلد نیستم ، بفهمه که ممکنه گند بزنم...پاتو اوردی بالا جلوی اون غریبه و محکم زدی توی شکمم‌...نیفتادم ولی ضعف کردم.التماس نکردم ولی نگاهت کردم.گریه نکردم ولی مات و مبهوت ایستادم....ضربه بعدی رو زدی و تازه فهمیدم چه خبر شده ، دیگه برای خندیدن نبود ، دیگه برای خوش گذرونی و غش غش مردن کنار هم نبود‌. برای اون غریبه بود چون بازی ما ، یا به عبارتی جنگیدن ما رفته بود زیر نگاهش...و این شروع یه پایان بود...ضربه ی بعدی رو که خواستی بزنی پام رو اوردم بالا ، نمیخواستم بزنمت ، فقط حس میکردم داره ازم خون میره و اوردم تا جلوی شکمم نگه دارم تا بیشتر از این سفره ش نکنی . و اتفاق افتاد.پات خورد به زانوم و زانوم شده بود یه دیوار ، قانون سوم نیوتن ، مثه عمل و عکس العمل ، و تو پرت شدی واز رینگ افتادی بیرون و سرت نزدیک بود بخوره به پله ها ولی نخورد.من نزده بودمت.من کاری نکرده بودم جز دفاع از یه بدنی که داشت له میشد زیر چشمای یه غریبه و تو ، از شدت ضربه ی خودت پرت شدی.اگه فقط یکم آروم تر قصد جونمو کرده بودی هیچوقت نمیفتادی. و اینجای لعنتی بود که...تو افتادی و اون غریبه دید . من ایستاه بودم و نمیتونستم تکون بخورم از ترس . از اینکه چقدر نزدیک بود بمیری و چه بلایی سر من می اومد.و اون غریبه ، بی خود و بی جهت یدفعه سر من داد کشید ، اونقدر که از شوک افتادنت پریدم بیرون و گیج شدم.و بهم گفت وحشی ! تو داری وحشیانه میزنی ش و من زبونم نمیچرخید و فقط نگاهت کردم.انتظار داشتم بگی چیزی نیست.بگی دخالت نکن غریبه.بگی خودت میدونستی من بلد نیستم و خودت خواستی که باشم.بگی تقصیر من نبوده افتادنت . ولی نگفتی و فقط یه لبخند زدی.همین.و هر دومون خوب میدونیم که چه لبخند مظلوم نمایانه و احمقانه ای بود.‌ شوکه شدم از لبخندی که زدی.شده بودم یه غریبه که دیگه معنی هیچی رو نمیفهمه.نمیدونستم برم یا بمونم.نمیدونستم باشم یا نباشم.نمیدونستم با اون لبخند مزخرفی که به اون غریبه زدی و سکوت کردی و هیچی نگفتی ، طوری که بی‌گناه و مظلوم شناخته بشی و من همون وحشی باقی بمونم چیکار کنم.قدرت تصمیم گیری نداشتم.ایستادم سر جام و بلند شدی.بلند شدی و گفتی شروع . ناچارأ ادامه دادم چون مغزم قدرت تصمیم گیری واسه موندن و رفتن نداشت.معلق بودم.اونجا دیگه من نبودم ، یه برزخ بود که توش مونده بودم تا تصمیم گرفته بشه.ادامه دادم ولی آروم.ادامه دادم ولی بی خنده.ادامه دادم ولی بی هیچ حس و حالی.تا اینکه چشمم خورد به چشمات.که با هر ضربه یه نیم نگاه به اون غریبه داشتی که بدونی نگات میکنه یا نه ، که اگه نگات نمیکرد ضربه های کاری خودتو میزدی و اگه نگاه میکرد اروم می ایستادی تا من بزنم.تا اون ببینه.ببینه که بلد نیستم و مقصر باقی بمونم.مقصر همه چیز.تو گذاشتی اون نقص های منو ببینه ، اجازه دادی کم و کاستی های منو بفهمه و نگفتی خودت خواستی که من باشم‌.که گفتم بازی رو بلد نیستم و گفته بودی مهم نیست ، فقط باش! من بودم. تو ندیدی. دیگه ندیدی .‌..
چشماتو که دیدم دیگه همه چیز تو ذهنم تموم شد.دیگه تموم شدی و بهت گفتم بسه ، متوجه من شدی.بالاخره ! ولی نذاشتم چشمامو ببینی‌.یا لبام‌.که میلرزید.سرمو انداختم پایین و زدم بیرون‌.اومدی دنبالم‌.گفتی چی شد؟گفتم خودت بهتر میدونی‌‌‌‌‌...گفتی نمیدونم‌.بهم بگو چی شد؟ گفتم هیچی.....فقط جوون مرد باش ، فقط وقت بازی با کسی ، جوون مرد باش.
و رفتم.....‌....
فرصت دوباره ای هم در کار نیست و بهتر از هر کسی منو میشناسی.توی اون برزخ کوتاه ، که تصمیمی نگرفته بودم.نگاهت اگه به من بود ، لبت اگه خندون بود ، الان هنوز اونجا بودم.هر چقد که شکممو سفره میکردی....هر چقدکه درب و داغون و له م میکردی.......هر چقدر که ازم خون میرفت تا بمیرم....