سنگ سنگَ کلبَه یَ ویرانَه را بر سر زدم....

دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت 22:58
میتوان به جای آنکه مدام به بن بست برسی و تیشه و کلنگ ت را برداری و دیوارها را در هم فرو ریزی ، وبه بهای کمی ادامه ی راه ، زجر پیوسته ی دراوردن قلب ت از قفسه ی سینه و چکاندن قطرات خون بر روی خرابه ی دیوار ها را متحمل شوی ، برگردی.
آری جان دلم ، برگرد.برگشتن سخت است اما دردها را از یاد میبرد ، برگشتن پاهایت را زخم میکند اما قلبت را سالم نگه میدارد....برگرد و راه دیگر را در پیش بگیر...‌
من دیوانه نیستم ، فقط جسمم را در زیر خرابه ها و روحم را در خلال راه های نرفته دفن کردم...



گاهأ پیام هایی دریافت کرده م مبنی بر نافهم بودن نوشته ها ، خب ، واضح است.من‌نویسنده نیستم ، نویسنده ها مهارت دارند در نوشتن زجرها و شادی های مشترک ، دردهای مشترک ، لبخند های مشترک.من اما از خود مینویسم ، زندگی و دردها و رنج ها و اشک ها و لبخند های خود.اصراری ندارم بر مفهوم بودنشان.فی المثل ، شاید در اساطیر شما خون معنایی نداشته باشد ، اما در حافظه ی من ، قطره ی خون بهایی بر ادامه ی راه هر چند کوتاه بود‌.