اتحادیه ی ابلهان

جمعه 8 دی 1396 ساعت 18:01

وقتی دارم وسط یه مشت اتفاق های پی در پی و خروار خروار موضوعات پیچیده و مختلف و درد توی تک تک نقاط بدنم و اضطراب وسط ثانیه به ثانیه ی زندگیم دست و پا میزنم و جون میدم و در نهایت دراز میکشم روی تخت اتاقم که یه سال ازش دور بودم تا بلکه زودتر شب بشه و بی خوابی بزنه به سرم و مثه ارواح سرگردان بچرخم توی حیاط خونه ای که میخوام هواشو بغل کنم و ذهنم دیگه هیچ جا و هیچیش دست خودم نیست و دلم نمیخواد با احدی حرف بزنم و تو چشم هیچکس زل بزنم و هیچ بنی بشری رو نبینم و صدای هیچکسو هم نشنوم ، میای و نگام میکنی و میگی ، باز که دراز کشیدی.بابا جمع کن این بساطو و به دنیا لبخند بزن! دلم میخواد لبخند کجکی روی لبم و از پهنا بکنم تو حلقت و چشماتو از حدقه دربیارم تا بمیری و مثه سگ تیکه تیکه ت کنم.تضمینی هم نمیدم که دستمو نَبَرم آروم آروم و پای چسب پایین تختمو بلند نکنم و نکوبم تو صورتت ومتاسفانه بخاطر جرم زیاد و گرانش زمین نیفته روی پات و همونجا جون دادنتو نبینم و تا الان بشه سه روز و هیفده ساعت و بیست و چهار دقیقه که باهام حرف نمیزنی و اصلا برام مهم نیست و دارم به این فکر میکنم که چرا زودتر فرایند ذره ذره نابود کردنتو شروع نکرده بودم و.......چقدر اعصابم آروم تره خب اینجور !