هدیه های لعنتی کتابی....

پنج‌شنبه 21 دی 1396 ساعت 17:25

حالت روحی عجیبی داشتم.فقط بیست فردریک در جیب داشتم ، از وطنم بسیار دور بودم.نه منزلی داشتم و نه درآمدی ، نه امیدی و نه نقشه ای ، همه ی اینها در نظرم بی اهمیت بود.اگر فکر او نمی بود ، خیلی به سادگی ، خودم را با علاقه به این که کار به این زودی روشن خواهد شد سرگرم میکردم و با قهقهه می خندیدم. ولی او مضطربم می ساخت.سرنوشتش داشت تعیین میشد و به سرنوشتش تاسف میخوردم ، به علاوه تنها سرنوشت او نبود که مرا مضطرب میساخت.می خواستم در اسرار او نفوذ کنم ؛ می خواستم پیش من بیاید و به من بگوید :" با همه ی اینها تو را دوست می دارم." و گرنه ، اگر این ، چیز دیگری جز یک آرزوی تحقق ناپذیر نباشد ، پس...پس من دیگر چه آرزویی می توانم داشته باشم؟آیا من واقعا آنطور که می خواهم هستم؟یا همچون آدمی سرگردان و حیران هستم؟

برایم کافی است که نزدیک او باشم.برای ابد ، همیشه و در تمام عمر در حد هاله ای او باشم.در شعاع درخشندگی او ، باشم.چیزی بیش از این نمی دانم ! آیا می توانم او را ترک کنم؟