یازده کیلوی ناقابل در دو هفته و نیم.

پنج‌شنبه 28 دی 1396 ساعت 20:14

باشه تو بردی...

بدون تو نمیشه زندگی کرد...حتی نمیشه مُرد...حتی هیچی...

یه چیزی کم نیست این وسط وقتی نیستی...همه چیز کمه...عقل کمه...منطق کمه...احساس کمه...آدما کمن...هوا کمه...آب کمه...غذا کمه...برنج کمه...مثه گاو دارم میخورم آخه ! دیگه الان بین تو و شکلات و برنج میمونم توی بدترین شرایط انتخابی واسه ادامه ی زندگی...توی هر وعده سه چهار بشقاب...حتی دعوام میشه با بقیه که اینقدر نخورید براتون خوب نیست تا خودم برم بخورم....اعصاب ندارم...گشنمه الان...غذا آماده نیست...ترشی و سبزی سر جاش نیست...هیچی سر جاش نیست...منم سر جام نیستم....یکم بیشتر از سر جامم در واقع نسبت به قبلا !


به هر حال حالم بده الان...و تو بُردی.ازت بدم میاد...همیشه تو بُردی...حتی وقتی چشمامو به التماس گونه ترین حالت ممکن زل کردم توی چشمات تا دلت واسم بسوزه و بذاری یه ست من ببرم خنده های ابلیس طورتو کردی تو حلقم و گفتی تو که دلت نمیخواد با کمک من ببری نه؟ و من...استیوپد استیوپد استیوپدترین حالت خر بودنمو گذاشتم وسط و گفتم نه ! تو نذاشتی من ببرم فهمیدی؟تو بودی که هیچوقت نذاشتی من ببرم ! 

ازت متنفرم.