X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روایت های ساده... زندگی های سخت

دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 14:34

رفتم بالا سرش ... خواب بود وایسادم نگاش کردم ... دلم واسه نگاه کردن بهش لک زده بود. 

آهنگی که برام گذاشته بود داشت آروم پخش میشد 

نشستم کنارش 

کلی باهاش حرف زدم 

با متن آهنگه خندیدم ، گریه کردم ، از خود بی خود شدم، مردم و زنده شدم ولی دست آخر این من بودم که پیشش بودم و داشتم نگاهش میکردم 

برگشتم 

با چه حالی برگشتم مهم نیست 




اومد بالا سرم ...خواب بودم وایساد نگام کرد ... دلم واسه نگاه کردناش لک زده بود. 

آهنگی که براش گذاشته بودم داشت آروم پخش میشد 

نشست کنارم 

کلی باهام حرف زد ولی دروغکی گفت تو بخواب تینا من نمیخوام حرف بزنم.اما من توی خواب...همه شو فهمیدم

با متن آهنگه خندید ، گریه کرد ، از خود بی خود شد، مرد و زنده شد ولی دست آخر این اون بود که پیشم بود و داشت نگاهم میکرد و حرف میزد و به من هنوز میگفت نه...هیچکدومِ اینا نیست.تو بخواب.

برگشت...

با چه حالی بیدار شدنم مهم نیست



+ تقلب از یار؟ قشنگه...درد داره ولی قشنگه.