تلاشِ مضحک

چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت 15:38

همین نیم ساعت پیش بود که مشکلی که پیش اومده بود وادارم کرد تا ترسون و لرزون برم تا بیمارستان و ببینم اون چیزی که حدس میزدم، اتفاق افتاده یا نه....و هیچی برام مهم نبود جز توجه به دردی که پیچیده بود توی بدنم...و درد کمی هم نبود...

تو راه برگشت خندیدم...به خودم...به اینکه تو هر شرایطی و هر موقعیت و هر وضعیتی ماها میجنگیم...دفاع میکنیم...جاخالی میدیم و زور میزنیم برای زنده موندن ! در صورتی که مدام ورد زبونمونه که" دیگه هیچی برام مهم نیست" !